می بوسمت 

بدون سانسور 

و می گذارمت تیتر درشت روزنامه 

آن جا که حروفش را  

بی پروا چیده اند 

خبر هایش را محافظه کارانه 

و من همیشه  

               زندگی را آسان گرفته ام              

                           عشق را سخت.

 

 

 

 

  
نویسنده : شملک ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : سروناز سیدی ، شعر

 

 

پشیمان نیستم از سال هایی که با تو گم کردم
پشیمان شدن را نمی شناسم
می دانم که روی اسبی بازنده شرط بسته بودم


نزار قبانی
  
نویسنده : شملک ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : نزار قبانی

 

 

یه سکانسی هست تو کافه ترانزیت دو زن روبرو هم ایستادن اولی به زبونی که برای دومی قابل فهم نیست سرگذشت غم انگیز خودش رو میگه، زن دوم هم به یاد خواهر از دست رفته اش با کلماتی که قابل درک براش نیست گریه میکنه.

یه آهنگ قدیمی هست  که من معنیش رو نمیفهمم ولی هر وقت تو نت به نت این آهنگ گم میشم یاد اون سکانس میوفتم

 

Seyyan Oskay - Hasret

 

 

 

  
نویسنده : شملک ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

 

 

اون دو تا مست چشات
منو خوابم میکنه
  
نویسنده : شملک ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
تگ ها : dailiness

آمد و همه‌ی رویاها را با خودش برداشت و رفت

 

 

« گفته بودم زیر باران بودم تا دیر وقت؟

ترسیدم گمت کرده باشم

کاش خیالت کنار من بند میشد »                                  عباس معروفی

 

اسمت که میاد حرفام خشک میشن و  بغض خفه ام میکنه. شعری آهنگی نه نه نمیخوام، بذار دلدارکم این نگاه بمونه به دنبال رد پاهات. 

وسط گیج و ویجی ای دم صبح که از خواب پا میشم، کنارمی؟ تو خوابمی؟ خیالمی؟ یا تو قلبمی؟ باز کجای این نصف النهار های دوری گمت کردم؟

بعد هم این عقربک های گستاخ که میزنن توی چشمم که وقت رفتنه انگار میگن: پرواز پرواز ...

راستی عزیزم هنوز نفهمیدم چقدر باید می بوسیدمت برای حالا که نیستی؟ چقدر باید بغلت می کردم تا دیگه سردم نشه؟ ببینم یه کاغذ در بیار حساب کنم چند تا دوست دارم دیگه بهت بدهکارم؟

آخ جان دلم، عزیزم ول کن این حرف ها رو، دیگه از دستم در رفته دلتنگی هام. بیا اینجا بیا پیشم، سرت رو بذار روی سینه ام، خواب دیدم بازم میخوام برات تعریف کنم.

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شملک ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

که این طوری هاست دیگه

 

شما هرگز نمی تونید به کسی که در خانواده اش تربیت یاد نگرفته اصول آداب معاشرت و احترام گذاشتن به آدم های دور و برش رو یاد بدید. و همین طور نه تحصیلات بالا نه موقعیت بالای اجتماعی هم نمیتونه جایگزین کار نکرده ی خانواده اش باشه.

کسی که بلد نیست چه زمان و چه جوری شوخی کنه با طرف مقابلش چه جوری حرف بزنه، لحنش تمسخر آمیز باشه ... این آدم درست شدنی نیست.

 

 

  
نویسنده : شملک ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

* منو بزن با تفنگ که خسته ام از زنده بودن تو قفس

 


دلم میخواد برم آبادی های اطراف کاشان یه خونه بگیرم که یه حوض کوچیک آبی با چند تا ماهی قرمز و یه باغچه ی نیم متری دو تا دورش گلدون های شمعدونی باشه دو تا پله خونه از حیاط بلندتر باشه و یه هال نقلی که خرت و پرت هام توش جا بشن. برم اونجا بقیه ی عمرم رو همون جا بگذرونم، دور از همه و هیاهوی این روزمرگی لعنتی ...

 

* از آهنگ حکم رضا یزدانی

 

  
نویسنده : شملک ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : dailiness

← صفحه بعد